تبلیغات
کلبه تنهایی و سرگرمی - داستان دوست دختره 5روزه من

داستان دوست دختره 5روزه من

این داستانو یکی ازبهترین دوستام نوشته اسمش سوداست 17سالشه شاگرداول کلاس


وعشق پزشکی وبورسیه وهویونگ سنگه دوست دارم داستانوبخونین ونظرتونوبگین اگه اشکالیم


داشت خوشحال میشیم بگین تادرستش کنیم پس اگه کم وکاستی داشت ببخشیدچون اولین تجربه دوستمه

 

برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید

                     دوست دخترپنج روزه من   day  girl    My  five_

 

 

                     موقعیت :بیمارستان

دکتر:امیدی به برگشتنش نیست .خانوم دخترتون عملامرده وهیچ شانسی برای بازگشتش نداره

زن اشکاش چکیدروگونش :نه!نه دخترمن زندست.

-خانوم بایدواقع بین باشین دخترتون دیگه برنمیگرده به نظرمن اگه اجازه اهدای عضوبدین خیلیارونجات میدین اشکاش تندتندمیریخت:ولی من...من...نمیتونم

-حق دارین درموردش فکرکنین

-ببخشیدمیشه ببینمش؟

-بله حتما  مادردخترک وارد آی سی یو(ICU)شد آروم کناردخترش نشست دست سردشوگرفت دخترم!من چرابایداینجوری ازدستت بدم؟چرا؟میدونی چقدرواست آرزوداشتم؟دکترمیگه که بااهدای اعضات موافقت کنم ولی چطورمیتونم؟چطورمیتونم جگرگوشمواینجوری ول کنم؟نه!نمیتونم.نداپاشو!توروخداپاشووباهام حرف بزن .ندا....گریه گریه امونش نداد.ازآی سی یو خارج شدبرگشت خونه رفت اتاق ندا .تک تک وسایلاشوباچشم گریون نگاکرد تک تک پوسترایی که به دیوارچسبونده بودیادش اومدنداهمیشه میگفت :تاوقتی که به عشقم نرسم نمیمیرم زیرلب گفت:ندا آخراینن عشقت چی شد؟حالا الان من باید چیکارکنم؟بایدبرات پیداش کنم؟

کمپانیB2m))

مادر نداوارد شد وبه طرف زنی که انگار منشی بودرفت :سلام خانوم_سلام چیکاردارین؟_من اومدم آقای هو...یو...نگ سنگوببینم منشی خندید:به همین سادگی؟خانوم ایشون سوپراستارن به راحتی مگه میشه دیدشون؟مادرمتضرعانه گفت:ولی من بایدببینمش خیلی زود.وقتی نمونده خواهش میکنم کمکم کنین !منشی دلش سوخت به مردی اشاره کرد :خانوم برین ازایشون بپرسین.مسئول رسیدگی به کارای آقای هویونگ سنگ ایشونن منیجرشون میدونن .مادرتشکرکردورفت.

-آقاآقا!مردبرگشت :بله؟منشی گفت که اگه بخوام آقای هویونگ سنگوببینم بایدباشما حرف بزنم.

-خانوم ایشون سرشون شلوغه .حتی بامادرشونم درارتباط نیستن.

-ولی من بایدهرچه زودترببینمش.اشک توچشماش حلقه شد:هرچه زودتر....مردباتعجب  بهش نگاکرد :شماهم طرفدارشین؟-شماهرفکری میکنین بکنین.فکرکنین من یکی از طرفداراشم .ولی هرچه زودتربایدببینمش.

_فردابیاین یه کاری میکنم فقط بگین واسه چی میخواینش؟مادرنداهمه چی روبرای مرد تعریف کرد .مردواقعامتاثرشده بود.تصمیم گرفت هرطورشده کمکش کنه .فردا مادرتوی بیمارستان بودکه دونامردبهش نزدیک شدن وتعزیم کردن.منیجرروبه مادرنداکرد:خانوم آوردمش مادربه چهرهی کسی که کنارمنیجروایاده بئدنگاکرد.خودش بود.همونیکه عکساش تمام اتاق نداروپرکرده بود.لبخندی زدودرحالیکه اشک میریخت گفت:ممنون واقعاممنون!

 یونگ سنگ رفت داخل آی سی یو نشست کناربدن بی جون ندا.به چهرهی معصومش که رنگ پریده بودوزیرچشاش گودرفته بودخبره شد:ندا!ندایا!من اومدم که ببینمت.تاآخرین چیزی که میخواستی برآورده شه .تاآروم ازاین دنیا بری میدونم که خیلی زوده که ازدنیابری .من واقعامتاسفم ولی خب دیگه نمیشه کاریش کرد.امیدوارم درآرامش وآسایش توی بهشت به زندگی ابدیت ادامه بدی.آروم دستشوروی دستای سردنداگذاشت.چندتاپرستاراومدن اوویونگ سنگ ازاتاق خارج شد .مادراومدجلوی یونگ سنگ :واقعا ممنونم.فکرنمیکردم قبول کنی.یونگ سنگ متواضعانه گفت :مگه میشه خواهش یه مادردلسوزروردکرد؟واقعا...ادامه حرفشوباسروصداهایی که شنیده میشه قطع کرد پرستارها وپزشکاهمه باعجله به طرف آی سی یو میرفتن  مادرندامیدونست که یه اتفاق واسه ی ندا افتاده .زیرلب گفت:خدایا:کمکش کن!پرستارهاباعجله باهم پچ پچ میکردن ومدام این ور واونور میرفتن....

.

.

.......ادامه دارد........



[ یکشنبه 26 خرداد 1392 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ آرزو . ] [ نظرات() ]