تبلیغات
کلبه تنهایی و سرگرمی - ادامه داستان

ادامه داستان

قسمت دوم دوست دختر5روزه من

برای خوندن داستان به ادامه مطلب برین


همه متعجب بودن هیچ کدوم حق یه کلمه هم حرف نمیزدن

بالاخره دکتر سکوتوشکست:خانوم چراخوشحال نیستین ؟

یه معجزه شده دخترتون زنده شده!چرااینجوری هستین؟اشک

چشمای مادرنداخشک شده بودوبهت زده داشت به یه نقطه ی

مبهم نگاه میکرد.یونگ سنگ باورش نمیشدکه همچنین اتفاقی

افتاده .واقعاتاحالامعجزه ندیده بود.یعنی واقعا همچین چیزی

وجودداشته ونمیدونستم؟!این حرفوتودلش گفت .دکتر:بعدازیک

ساعت میتونین ببینینش وفرداهم مرخصه...یونگ سنگ هم همراه

مادرنداتوی سالن بودن .مادرندالبخندی زدوگفت

:میتونی دلیل این اتفاق باورنکردی چیه؟یونگ سنگ بادقت

چشم بهش دوخت_شایدمسخره به نظربیادولی این عشق

به توهستش که دخترموسرپاکرد.یونگ سنگ بازسکوت

کردمادرنداادامه داد:نداتوروازمن بیشتردوس داره .همیشه

میگفت حتی اگه منوتوی قبرمبذارین دست ازعشقم برنمیدارم .

ازتویه خواهشی دارم .یونگ سنگ :بفرمایین._یه مدت

پیشش باش تاحالش بهترشه .بعدش که حالش بهتربهترشد

خودم ازتوجداش میکنم _ولی...ولی من..._میدونم وقت نداری

وسرت شلوغه ولی خواهش میکنم کمکش

کن_باورکنین من تا5روزدیگه بایدبرم ژاپن دست خودم نیست

برنامه ریزی کمپانی

اینه.مادرندانفس عمیقی کشیدیوروی دوتازانوهاش نشست.ملتمسانه ادامه داد:خواهش میکنم

فقط همین 5روزی که میگی.باشه؟یونگ سنگ سریع بلندش کردمادرندادوباره پرسید:قبول

میکنی؟فقط همین 5روزباشه؟یونگ سنگ :بخاطرشمامجبورم که قبول کنم .

فرداساعت 7صبح دربیمارستان

ندامامان خودم میتونم بپوشم .چراخودتوناراحت میکنی؟_دخترم توهنوززیادخوب نشدی

ندالبخندی زد:ولی باورکن خوبم .مادردرحالیکه موهای نداروشونه میزد ادامه داد:این

کاراواسم زحمت نیست یه رحمت بزرگه که خدادوباره واسم نصیب کردندا:مامان بریم خونه

دیگه!چرابایداین جاموهاموشونه کنی ؟مادر:الان میریم .بذارشونه کنم موهاتوبریم بعدیه 

ساعت نگاهی انداخت.موهای نداروبست .ندا:خب حالابریم.ازروی تخت بلندشده بره که

یکی واردشد_آنه آسه اوویه تعزیم کوتاه کرد.نداجندتاپلک زد.زیرلب گفت:خوابه؟نکنه مثل

همیشه بازخوابه؟بعدشروع کردباکف دست به زدن صورتش .مادر:دخترم

جراخودتومیزنی؟توخواب نیستی بیداری نداباتعجب :امااما....مادرنداازاتاق زفت

بیرون.نداهمین طورکه زیرلب یه چیزایی میگفت خشکش زده بود.یونگ سنگ اومدنزدیکش

ونشوندش روی تخت.ندادوباره به صورت یونگ سنگ خیره شده.آروم گفت :پس بالاخره

تونستم ببینمت ؟یونگ سنگ لبخندی زد:یعنی اینقدرآرزوی دیدنموداشتی؟ندا:آخه چطوری

ممکنه؟توچجوری اومدی اینجا؟تومنوازکجاپیداکردی؟_سرنوشته خداخیلی دوستت داره

نداشی.ندالبخندی زدواشکی هم ازگوشه ی چشمش سرخودروی گونش.اسمموگفتی.نمیدونی

چقدرآرزوداشتم یه باراسممواززبونت بشنوم دیگه نتونست خودشونگهداره ویونگ سنگوبغل

کرد سفت بغلش کرد.یونگ سنگ دلش واقعاواسه این دختربیچاره سوختوچقدرپاک وساده

دوسش داشت؛یونگ سنگ جداش کردوآروم گفت:ازامروزتا4روزآینده من باهاتم 5روزباهم

قراره مثل یه زوج باشیم. الانم بیابریم بیرون زمانوهدرندیم باشه؟ندا:هرچی توبگی.ولی

هنوزم فکرمیکنم که این یه خوابه.یونگ سنگ بلندشدوگفت:بیادنبالم نداهم بلندشدودنبالش

رفت مادرش توی سالن منتظرندابودتاندارودیداومدپیشش:نداان مواظب خودت باش

باشه؟ندا:مامان یعنی خواب نیست؟مادر:نه نیست بروولی زودبرگرد_باشه.سریع رفت وب

یونگ سنگ رسید.سوارماشین یونگسنگ شدباوش نمیشد که همچین چیزی اتفاق افتاده

یونگسنگ:میدونی من قبلابه معجزه اعتقادی نداشتم ولی الان دارم. دیروزهمه از زنده

بودنت ناامید بودن وامروز تو سرحال داری آواز میخونی!واقعا عجیبه.ندا:کجا میریم؟ یه

جای خوب الان میرسیم...از ماشین پیاده شدن ورفتن تو. یه فروشگاه پرازهمه

چیز.ندا:واو!من تاحالااینجانیومده بودم چقدربزرگه!سریع رفت طرف لباساو چندتا بلوزو

چندتا شلوار برداشت.بعدم رفت کیف وکفش برداشت. یون سنگم پشت سرش میومد.ندارو به

یونگ سنگ کرد:بسه دیگه بریم حساب کنیم . اوه!حساب!تازه یادش افتاده بود که هیچ پولی

پیشش نیست.ندا:مثل اینکه باید بذارم سرجاش!بعد بسمت جایی رفت که لباساروبرداشته بود

. سونگ سنگ دستشو گرفت:من حساب میکنم._نه نمیخواد خودم..._این 5روز همه چی به

عهده ی منه.بیابریم چندتای دیگه بخریم ودستشو کشید. (قسمت لوازم آرایش)یونگ

سنگ:نداشی ازاین چیزادوست داری؟ندا:هردختری دوست داره بعدیه لبخند زد.یونگ

سنگ:سپس تاتویه چیزی برداری منم برم یه قسمت دیگه یه چیزی بخرم وبیام._اهم

ندامشغول تماشای همه چی شد.زیر لب گفت:مثل یه رویای شیرین _.یونگ سنگ پیشمه

وای!یونگسنگ برگشت.ندا:یونگ سنگ شی ببین من اینارم برداشتم ولی پولشوخودم حساب

میکنم کارت عابربانک پیشم هست.یونگ سنگ بدون توجه به حرفاش دستشوبردپشت گردن

نداتاگردنبندیوکه خریده ودببنده یه لحظه نداخجالت کشید.ازحرکت سریع یونگدستپاچه

شد.یونگ سنگ :خوشگله؟نداسکوت کرده بودیونگ سنگ لبخندی زد:میانه!من همیشه غیرقابل پیش بینیم .چراخشکت زده ؟خوشت نیومد؟ندا:یونگ س...نگ

شی!ک...ک...وما...ئو!یونگ سنگ دوباره لبخندی زد:این هدیه ی من به توئه.گم

نکنی!-حتی اگه بمیرمم گمش نمیکنم_بیابریم چیزای دیگه هم بخریم ....ازمرکزخریداومدن

بیرون.نداگرسنه بوداماخجالت میکشیدچیزی به یونگ سنگ بگه.یونگ سنگ :بیا بریم

اینجا-کجا؟-بیامیفهمی.بعددوباره دستشوکشیدوبردش تایه رستوران یه روستوران شیک که

تاحالنداشی اونوندیده بود.نشستن وغذاسفارش دادن.نداین غذاخوردن فقط به یونگ سنگ

نگاه میکردیونگ ینگ درحالی که داشت غذارومیجوید:چی شده؟چراهمش به من خیره

شدی؟غذاتوبخور!بخور!بعدبشقابشوجلوترهل داد.نداغذاشوتموم کردواهم سوارماشین

شدن.نداتوی ماشین به صورت یونگ سنگ خیره شده بودویونگ سنگ این نگاه سنگینومیتونست حس کنه درحالیکه به جلوخیره شده بودوحواسش به رانندگی بودگت:نداشی!چرامنواینقدرباچشمای درشتت وراندازمیکنی؟خیلی خوشگلم؟ندابه طرف پنجره برگشت وبیرونونگاه کرد:آره خوشگلی.همیشه خوشگل بودی.ولی ه یه واقعیتی پی بردم!یونگ سنگ :چی؟_اینکه توخودت باقیافه ی گریم شده ی توی تلوزیون خیلی فرق میکنی.همه همنطورین؟یونگ سنگ:ـره گریم همه آدماروعوض میکنه حالابگوگریم خوشگلترم میکنه؟ندازیرلب:خوب گریم همه روخوشگل ترمیکنه!یونگ سنگ:چی؟ندا:هیچی!نمیدونم!یونگ سنگ :نداشی خونتون کجاست؟دیگه شبه بایدببرم توروببرم به مامانت تحویل بدم ندا:اینجاکجاست؟یونگ سنگ به نقشهی توی ماشن اشاره کرد:ازاینجاخونتونوپیداکن وبهم بگوتاپیداش کنم وببرمت خونه...بعدازنیم ساعت خونه نداروپیداکردن.نداپیاه شدیونگ سنگم همینطور.یونگ سنگ :فردامیام دنبالت-ساعت چند؟10صبح خوبه؟-آره خوبه.ممنون خیلی خوب بود.واسه خریداین همه چیزممنونم.یونگ سنگ :شب بخیر_شب بخیر.یونگ سنگ رفت ونداهم رفت اتاقش .مامانش خواب بودت.ی اتاقش همه چی رودوباره توی ذهنش مرورکرد:یعنی واقعیه؟انگارکه واقعیته!گردنبندشولمس کرددوباره بابه یادآوردن اینکه کی اینوخریده تودلش پای کوبی کرد!....

فرداصبح ساعت 10

ندا:من رفتم مامان خداحافظ_ساعت چندمیای؟-نمیدونم ولی مواظبم نگران نباش-بروبسلامت.نداازخونه ومدبیرون.حدود5دیقه دیگه منتظرشدتایونگ سنگ بیادبالاخره یونگ سنگ اومدجلوی ندانگهداشت وازماشین پیاده شدیه نگاه اجمالی به نداانداختتودلش گفت:نه بابا!خوشگل بوده!ندایه سوشرت صورتی ویه شلوارلی سیاه پوشیده بودوموهاشولخت ریخته بودروشونه هاش.یونگ سنگ لبخندی زدودرماشینوواسه نداواکرد:بفرمایین!ندالبخندی زدوتوی ماشین نشست .(توی ماشین)ندا:ببخشیدکجامیریم؟-صبرکن بعدامیفهمی .ندازیلبکهمش حس کنجکاویموتحریک میکنی!یونگسنگ:چی؟-هیچی...هیچی!-دخترتوچقدرعجولی؟بعداز5/0ساعت رسیدن اونجارسیدن به یه ساختمون بزرگ.ندا:اینجاکجاست؟یونگسنگ جوری بهش نگاه کردکه نداسریع گفت:میانه!من همیشه اینجوریم!زیادسوال میپرسم.یونگسنگ خنده ای کرده چال های لپی خوشگلش نمایان شد.ندانتونست اینونگه:وقتی میخندی خیلی خوشگل میشی!همیشه بخندیونگسنگ شی.یونگ سنگ چندلحظه مک کردبعدآروم گفت:بیابریم.باهم رفتن توواردسالن شدن



[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ آرزو . ] [ نظرات() ]