تبلیغات
کلبه تنهایی و سرگرمی - قسمت سوم وچهارم داستان دوست دختر5روزه من

قسمت سوم وچهارم داستان دوست دختر5روزه من

 

دوستان عزیزم !گل وگلابای من !من اومدم!!!!به خاطرتاخیرم عذرمیخوام شرمنده ولی یه اتفاق بد برام پیش اومده بودکه نمیتونستم بهتون سربزنم اینم به خاطرتاخیرم دوقسمت داستانوباهم نوشتم امیدوارم لذت ببرین برای خوندن داستان به ادامه مطلب برین ونظریادتون نره.


قسمت سوم

یه دربزرگم بازکردن وواردیه اتاق شدن.یه اتاق که همه جاش آینه کاری بود.جونگمین:ا بچه هااومدن .یونگ سنگ دستشوواسشون تکون داد.دل تودل ندانبود.دابل اس فایواوه وان درمقابلش بود.هیونگجون اومدجلو:پس نداتویی؟اوه!چقدرخوشگلی!نداخجالت کشیدوسرشوانداخت پایین.جونگمین اومدجلو:توفقط طرفداریونگسنگی یاطرفدارمیهم هستی؟نداآروم سرشوآوردبالا:من عاشق همه آهنگاتونم.همه روبارقصش حفظم.همه نشستن.کیو:خب حالایه فن مخصوص اومده اینجاوماهم تسهیلات براش قائلیم نداباکنجکاوی  :چی؟هیون:هرآهنگی که بخوای زنده برات اجرامیکنیم حالابگو.ندا:ام...فقط یکی؟کیو:آره یکی!-خب....لاولایک دیس ولی یه شرطی دارم.کیو:چی؟-بذارین منم باهاتون اجراکنم جونگمین:چی؟مگه بلدی؟_پ چی فکرکردین؟فکرکردین الکی گفتم آهنگاتونوبارقصش حفظم؟یونگسنگ:مطمئنی میتونی؟مطمئنم!نداکلاه سوشرتشوکشیدسرش.همگام بادابل اس رقصیدیونگ سنگ:واو!فکرنمیکردم بلدباشی!جونگمین:براوو!خیلی خوب میرقصی!نداخندید.هیونگ:نداشی!یه چیزی ازت بخوام؟نداتودلش گف:مگه چندباراتفاق میفته که توازم چیزی بخوای؟هرچی میخوای بگو.-بگو!-گشنمه مارومهمون کن !یونگ سنگ:آی شکمو آبرمونوبردی!ندامن برم بخرم بیام.ندا:نه نه !خودم میخرم واسه من افتخاره که واستون چیزی بخرم ...ناهارروباهم خوردن.تاغروب باهم گفتن وخندیدن.ساعت 7بعدازظهرنداهمراه یونگسنگ ازاستودیوخارج شد.ندادوباره میخواست بپرسه که کجادارن میرن ولی نپرسید.یونگ سنگ نگهداشت وروبه نداکردوگفت:پیاده شوبریم_کجا؟-ای وای!چراهمش سوال میکنی؟میریم یه جای خوب !باهم پیاده شدن.ندا:اوه!اینجارودخونه هانه!درسته؟-آره درسته!اینجااومدیم تایکم قدم بزنیم.نداویونگ سنگ کنارهم قدم میزدن.یونگ سنگ دست نداروگرفت:بیامثل یه زوج باشیم.نداباتعجب نگاه کردوهیچی نگفت.یونگسنگ:الان چه حسی داری؟ندا:حس خوب!-معلومه که خوبه بگودقیق چه حسی داری؟_مجبورم بگم؟-ولی دوس دارم بگی-ازاینکه پیشتم بازهم درتعجبم فکرمیکنم شایدیه خواب طولانیه!یونگ سنگ لپ ندارومحکم کشید.ندا:آخ!-دیگه نگوخوابه!دیدی لپتوکشیدم پس خواب نیست!

فرداصبح ساعت9

ندایه پیراهن سفیدوچسبان بندپشت گردنی پوشید ازروشم یه سوشرت چرم سیاه پوشید.یونگ سنگ اومددنبالش.ندا:انه یو!-آنه یویونگ سنگ لبخندبامزه ای زد:چقدرجذاب شدی !نداخندیدوسرشوانداخت پایین یونگسنگ:محکم بشین که میخوام آخرین سرعت ماشینوبسنجم.نداترسیدوتته پته افتاد:نه نه!توروخدا!میمیرما!یونگ سنگ خنده ای کردوبی توجه به حرفش پاشوگذاشت روگاز.نداجیغ میکشیدومیخندید.یونگسنگ:خوبه؟ندا:عالیه!عالی!موهای ندابه پروازدرمیومد.ندا:حالاکجامیریم؟_میریم خونه من!ندالبخندش محوشدوبه سمت یونگ سنگ برگشت:ها!کجا؟-گفتم میبرمت خونموبهت نشون بدم.ندا:ولی آخه...یونگ سنگ:نترس بابا!مگه من هیولام؟...رسیدن وپیاده شدن .واردساختمان شدن وسوارآسانسورشدن یونگ سنگ دکمه8روزد.ندا:طبقه هشتم؟-آره چطور؟-هیچی...ازارتفتع نمیترسی؟-نه واسه چی؟-من که هیچ نمیتونستم توطبقه هشتم زندگی کنم!ازارتفاع 80متری چطوری میتونم بگم روزمینم؟!یونگسنگ خندیدولپشوکشید:نمکدون!یعنی تومیگی من توی آسمونام؟ندالبخندکمرنگی زد:آره –بهرحال من دوس دارم خیلی لذت بخشه.ندا:واسه توبایدم لذت بخش باشه.چرا؟چون تویه فرشته ای جات توی آسموناست!یونگسنگ تاخواست جوابشوبده درآسانسوربازشدوباهم خارج شدن.یه درسیاه براق که راه پله ی جلوش ازتمیزی برق میزد.یونگسنگرمزوواردکردوباهم رفتن تویونگسنگ کفشاشودرآوردودمپایی پوشیدوروبه نداکرد:کفشاتودرآرواین دمپایی هاروبپوش.نداموذب بودخیلیم موذب!اومدداخل وروی مبل نشست.یونگ سنگ:من من لباساموعوض کنم بیام.ندا:اهم!ندابلندشدوخون رووراندازکرد-خیلی باسلیقه ست رفت آشپزخونه ویخجالوبازکرد_چیزی میخوای بخوری؟ندابرگشت:نه فقط میخواستم ببینم سلیقت چطوره؟!ازآشپزخونه اومدبیرونونشست روی مبل.یونگ سنگ روی مبل روبرویی نشست:چجوریه؟-واسه فرشته هاخیلی خوبه!یونگسنگ لبخندی زد:چرافکرمیکنی من فرشته ام؟-چون هستی !اگه فرشته نبودی که عاشقت نمیشدم!یونگسنگ ازاین اعتراف غافلگیرشدچندثانیه سکوت کردوبعد...یونگسنگ:بیابریم اتاقموبهت نشون بدم .ندابلندشدورفتن داخل اتاق .دوتاعکس بزرگ ازیونگ سنگتوی اتاق بودوبالای تختش هم ی ساعت زیباآویزون شده بودیه کمدکوچیک ویه میزمطالعه که روش یه لپ تاپ بود.ندا:واو!چقدراین اتاق بامزه است!رفت ونشست روی تخت.دوباره سری چرخوند.چشمش به چندکاغذروی میزافتادبلندشدرفت تاببینه اوناچین!یونگسنگ:اون همه چیزچراایناروورداشتی؟ندانگاهی بهشون انداخت:اوه این آهنگه درسته؟یونگسنگ باسرتاییدکرد-بذارببینم...یونگسنگ کاغذروازش گرفت:نمیشه که آهنگمولوبدم!وقتی آهنگم منتشرشدمیبینیش!ندالباشوورچیدوگفت:نمیشه یه ذره ببینم ؟-نه!ندا:باشه پس بذارببینم تولپ تاپ چی داری؟رفت ونشست پشت لپ تاپ.یونگسنگ لبخندی زد:فضولی کن!دست خودت نیست که!بایدفضولی کنی!!!!!-خوب شدفهمیدی!دست خودم نیست!تفتیش وسایل واقعاتوذاتمه!یونگسنگ درحالی که لبخندرولب داشت سرشوبه نشونه تاسف تکون داد.یونگسنگ ازاتاق رفت بیرون تایه چیزی بیاره بخورن.نداهم مشغول پروژه فضولیش شد!همه ی فایلاروگشت اماحتی یه عکس دخترم پیدانکردیونگسنگ اومدبشقاب میوه روگذاشت رومیزوخودشم یه صندلی کشیدوپیش ندانشستپوزخندی زد:چی شد؟تموم نشدفضولیت؟ندا:این همه عکس ازخودت گرفتی؟یعنی همه روخودت گرفتی؟_آره چطورمگه؟-من فکرمیکردم فقط یه حرفه که توعاشق عکس گرفتنی اماحالامیبینم...یونگسنگ به میوه اشاره کرد:بخور!ندایه سیب ورداشت وگازگرفت یونگسنگ خندیدندا:چرامیخندی؟به اینکه اینقدربی کلاسم؟یونگسنگ:نه!به اینکه خیلی بامزه میخوری!مثل موش ها!ندایه مشت آروم زدبه شونش :یا!یونگسنگ:حالاازفضولی چی دستگیرت شد؟-ام!هیچی تقریبا فقط یه سوال؟یونگسنگ به دقت گوش میداد_دوست دخترنداری؟-خودت چی فکرمیکنی؟  _نمیدونم ولی ازاونجایی که عکسی نداری شایدنداشته باشی به هرحال خوش به حال دوس دخترفرشته!یونگسنگ خنده عمیقی زد:این فرشته ای که میگی هروقت دوس دخترداشت آخرش ترکش کردن چون دوسش نداشتن.نداباتعجب:واقعا؟چراآخه؟توکه خیلی خوبی؟-همه دختراپسرایی روکه بهشون محل نمیذارنودوس دارن ندابالبخند:ولی من نه!من فقط تورودوس دارم.یونگسنگ سکوت کردندا:واقعامیگم من تاحالا عاشق کسی نبودم ولی ازوقتی تورودیدم عاشقت شدم خیلیم دوست دارمبیشترازبیشتر.یونگسنگ واقعانمیدونست درمقابل این ابراز عشق پاک وساده چی بگه.برای اینکه بحث عوض شه گفت:میخوای باهم یه آهنگ بزنیم؟پیانواون یکی اتاقه نداباسراشتیاقشوبه این کارنشون دادکنارهم پشت پیانونشستن.یونگسنگ:کدوم آهنگومیخوای؟ندا:بذار...آهانbecavse I`m stupid!یونگسنگ:خوبه!هردوباهم میزدنومیخوندن به نظرخودشون خنده داربودواسه نداهم که دلش میخواست حتی اگه خواب هم باشه هیچ وقت بیدارنشه بعدازاینکه آهنگ خوندن تموم شدواقعاگرسنه بودن ندا:خب توگشنت نیس؟یونگسنگ چراهس!خب خب توی یخجالت که همه چی هس الان یه چیزی درس میکنم-نه!نمیخواد الان رامن درست میکنم دوس داری؟نداسرشوتکون داد.خب پنج دقیقه دیگه آماده میشه میارم رفت آشپزخونه درحالی  که داشت آب روداخل کتری میریخت پرسید:توی رامن تخم مرغ میریزی یادوس نداری؟-فرقی نمیکنه!هرچی که دوس داری میخورمیونگسنگ لبخندی زدوغذاروآماده کردیه میزساده چیدوروبه نداکرد:حاضرشدبیا!ندابلندشدوپشت میزنشست:واو!هیچ وقت فکرنمکردم که روزی میرسه که توبرام غذلمیپزی –منم هیچ وقت فکرنمیکردم که واسه یه دخترفندقی غذابپزم.نداخندید:فندقی؟_آره!آخه خیلی شبیه فندقی!ندادوباره خندید:هرکسی منوبه هرچیزی تشبیه کرده بودجزفندق!ممنون ازتشبیهت!_خواهش میکنم!بعدازغذابایدمنوبرسونی خونه خیلی دیره!یه دخترتوی خونه یه پسراونم تااین وقت شب اصلاخوبیت نداره!یونگسنگ خندیئوباسرتاییدکرد....فرداصبح زود

قسمت چهارم

 

فرداصبح زودندابلندشدوخونه روجمع وجورکرد مامانش همه چی روبهش سپرده بود همه چی روآماده کردویه نگاه به ساعت انداخت موهاشودم اسبی بستویه لباس ساده  پوشید صدای آیفون اومدگوشی روبرداشت ودرروبازکردبعدشم درراهروروبازکردتایونگسنگ بیادیونگ سنگ درحالی که میخندیدواردخونه شد:انه یو!-انه یو!-چه خونه خوشگلی.نداتبسم کرد:بشین.یونگسنگ رومبل نشست.نداآبمیوه آوردویونگسنگ تشکرکردنداروبه روش نشست.یونگسنگ:مامانت کجاست؟_رفته بیرون یعنی دوروزی رفته مسافرت!یونگسنگ:دوروز؟_آره دوروز.-نداشی من که همه جای خونموبهت نشون دادم توهم لااقل اتاقتوبهم نشون بده.نداخندید:به یه شرط _چی؟یه کم مکث کرد:به شرط اینکه یه باردیگه اسمموصداکنی!یونگسنگ خندید:نداشی!نداشی!نداشی!هردوخندیدن ندا:پاشوبریم نشون بدم باهم رفتن ته یه راهرووندادراتاقوبازکردیونگسنگ وقتی واردشدچندثانیه ای شک زده شد.چقدرعکس ازاون وگروهش تودیواربودندا:چیه؟شوکه شدی؟-ندا!اینا...این همه رو....نداخندید.صندلیشوکشدواشاره کرد:حالابشین پشت کامپیوتروببین چه خبره!یونگسنگ وقتی عکساشوتوی کامپیوترنگاه میکردتعجب میکرداین همه عکس؟!یهونظرش به تقویم دیواری که کناریکی ازعکسای دابل اس نصب شده بودجلب شدبلندشدونگاهی بهش انداخت نوشته شده بود:دوروزازروزهای زندگیم مونده.یونگسنگ متوجه شد دلش واقعاسوخت ولی بالاخره قراربودبعددوروزهمه چی تموم شه ندا:نگاه نکن!ولش کن!یونگسنگ یه نگاهی به نداکه چشمانش پرازاشک شده بودانداخت.برای اینکه حال وهواش عوض شه واونوبخندونه  پریدروی تخت ودرازکشیدزیرلب گفت:تاحالاچندبارروی این تخت تورویاهات باهام بودی؟!نداجاخوردوخشکش زدانتظارچنین حرفی رونداشت.سریع واکنش نشون داد:بی تربیت!یثونگسنگ درحالی که میخندیدبرای اینکه بیشترعصبانیش کنه گفت:یعنی واقعاحتی یه بارم به اینکه من کنارت باشم فکرنکردی؟نه!نه!امکان نداره!حتما فکرکردی وخیلیم دلت خواسته که...نداجیغ کشید:بسه!همیشه فکرمیکردم بی تربیت گروه جونگمینه.فکرنمیکردم فرشتهی آروم وساکتی که من دوس دارم زبون به این درازی داشته باشه!یونگسنگ بلندشدواومدکنارنداجوری که نداروبترسونه گفت:توتاحالافکرکردی که این فرشته هم یه مرده؟ندابه صورت یونگسنگ چشم دوخته بودوخشکش زده بود.یه کم به ندانزدیکترشد وندابه عقب رفت یونگسنگ ادامه داد:یه مرد اگه یه دخترخوشگل وبامزه ای که خیلیم عاشقشه روببینهبه نظرت میتونه خودشوکنترل کنه؟نداواقعاترسیده بودوچسبیده بودبه دیوار چشاشوبهم فشارمیدادیونگسنگ که ترس ندارودیدزدزیرخنده نداعصبانی شد ویونگسنگوهل دادیونگسنگ درحالی که میخندید افتادروی صندلی:خیلی ترسیدی؟ای ترسو!دختربه این ترسویی؟نداباعصبانیت:بروبابا!ازاتاق دراومدورفت آشپزخونه تاغذاحاضرکنه یونگسنگ بلندشدیه باردیگه به تقویم نگاه کردوازاتاق بیرون اومدبوکشید:ام!غذاهای خوشمزه ای پختی!ندا:بیابشین زبون درازشکمو!-به من میگی؟-آره به تومیگم!-اصلامن باهات قهرم!رفت وروی مبل نشست.ندا:خیلی خب!حالابیاغذابخوربعدقهرکن!یونگسنگ صورتشوبرگردوندووانمودکردکه قهره.ندادلش لرزید ازآشپزخونه دراومد:شوخی کردم!قهرنکن!یونگسنگ توجه نکرد.ندانشست پیشش.ندا:اصلاببخشید!اشتباه کردم!آشتی کن دیگه!یونگسنگ برگشت :به یه شرط!نداسکوت کردبه شرط اینکه...لپشوآوردجلووباانگشتاش نشون دادببوس!ندامثل برق گرفته هاافتادروویبره:چ...چی؟یونگسنگ:بوس کن!بوس کن تاآشتی کنم.ندا:یونگسنگ ولی....-پس من قهرم!-یونگسنگ میخواست دوباره روشوبرگردونه که ندایه بوسه سریع به صورت یونگسنگ زد.یونگسنگ خندیئ:هاها!یکی دیگه!نداعصبانی شد:چی گفتی؟-هیچی هیچی!بریم غذابخوریم بعددویدرفت توی آشپزخونه...ندالبخندی ازته دلشزدتوی دلش یه حس خوب داشت دنبال یونگسنگ رفت وسرمیزنشستن.یونگسنگ شروع کردبه خوردن وندهم بااشتیاق خوردنشونگاه میکردجوریکه اصلاخودش غذانمیخوردیونگسنگ یهوسرشوبلندکردوباتعجب به ندانگاه کرد:چی شده؟غذاتوبخور!چرامنونگاه میکنی؟ندا:آخه میخوام سیرنگات کنم فرداآخرین روزه دیگه داره تموم میشه بعدیه لبخندتلخ زدچشاشوبست ویه نفس عمیق کشید یونگسنگ:ببین ندا...ندا....تونبایدایتقدربه این چیزافکرکنی بالاخره یه روزی میشه که به این عادت میکنی یه مردی روپیدامیکنی که تکیه گاهت میشه ووابستگیتو به من ازدست میدی غرق درعشق....نداوسط حرفش پرید:بسه دیگه!نمیخوام بشنوم من فقط....یه نفرودوست داشتم دوست دارم ودوست خواهم داشت ولش کن این بحثونمیخوام به این چیزافکرکنم.یونگسنگ خیلی تعجب کرده بود نداواقعادیوانه واردوستش داشت معنی این عشقونمیفهمید واقعادردناک بود....شب یونگ سنگ رفن ندارفتنشوتماشامیکرد باخودش گفت:دیگه آخرین روزه داره تموم میشه....یه قطره اشک افتادروگونش...دلم واست تنگ میشه عشقم کمدشوبازکردویه جعبه صورتی که توش بودروبرداشت درشوبازکرد دفترارویکی یکی برداشت وتوشونگاه کرد ایناهمون دفترایی بودن که طول این همه سال واسه یونگسنگ نوشته بودشون.تمام حرفای دلشوچندتاچیزدیگه هم بود همون قلبی که واسه تولد27سالگی یونگ سنگ خریده بودروبرداشت وبوسیدتمام کادوهایی که روزتولدش خریده بودرونگاه کردوارزشمندترین چیزی که تاحالاواسه یونگسنگ درست کرده بودهمون چیزی بودکه توی سی دی بودهمون آهنگی که بعدازچندماه زحمت واسه یونگسنگ نوشته بودوضبطش کرده بودبه خودش قول داده بودای سی دی روبه یونگسنگ بده همهیچیزاروذاشت تی جعبه ودرشوبست یه کاغذبرداشت وواسش نوشت وچسبوندروی جعبه:خداحافظ عزیزم...

فردادیگه روزخداحافظی بوددیگه تموم میشد



[ سه شنبه 1 مرداد 1392 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ آرزو . ] [ نظرات() ]