تبلیغات
کلبه تنهایی و سرگرمی - قسمت آخرداستان دوست دختر5 روزه من

قسمت آخرداستان دوست دختر5 روزه من

قسمت5

نداحاضرشدومنتظریونگسنگ شد.یونگسنگ ازهرروزخوش تیپ ترشده بودلبخندبامزه ای زد:انه اونداشی!ندابااینکه ناراحت بودامالبخندمصنوعی زدجعبه روگذاشت روی صندلی عقب وخودش نشست جلویونگسنگ:اون چیه؟ندا:یائتع هروقت ازت چیزی میپرسیدم میگفتی توچقدرفضولی؟حالاالان خودتم که مثل من شدی!یونگسنگ:خب بگوچیه؟_کادوی من به تو._واقعا؟-آره!-کومائونداشی!خب امروزکجامیخوایم بریم؟هرجابگی میریم._خب بریم شهربازی میخوام تاشب اونجابازی کنم میشه؟_خب بایه شرطی._چی؟یه کلاه گذاشت سرشویه عینک زد:خب حالاکسی منونمیشناسه میتونیم تاشب بازی کنیم.به سمت شهربازی حرکت کردنتمام مدت بازی دست نداتودست یونگسنگ بود.هردفعه که یونگسنگوکنارش حس میکرددلش میگرفت ومیخواست گریه کنه چقدرساعت زودمیگذشت یه نگاهی به ساعتش انداخت ساعت30/10بودروبه یونگسنگ کرد:دیگه دیره خسته شدم بریم یه چیزی بخوریم.یونگسنگ:خداروشکرکه خسته شدی!دیگه دارم ازگشنگی میمیرم!!!!!باهم رفتن رستوران وغذاخوردن ازرستوران اومدن بیرون تدا:میشه به عنوان آخرین خواهش این خواهشمم برآورده کنی؟یونگ سنگ قبول میکنی؟._خب چه میشه کرد!بایدقبول کرد!چی میخوای؟-منوببرکناررودخونه هان...نیم ساعت طول کشیدتارسیدن اونجا.هواتاریک بودوفقط ماه وستاره هاتوی آسمون میدرخشیدن.نداویونگ سنگ کنارهم قدم میزدن.ندادست یونگسنگوگرفت وزیرلب گفت:زمان داره فرارمیکنه انگارمیدونه من دلم نمیخوادامروزتموم شه.یونگسنگ سکوت کرده بود نداوایسادویونگسنگم به تبعیت ازاون بایدوایمی ستاد.نداروبروی یونگسنگ قرارگرفت به چشمای یونگسنگ زل زد ازیونگسنگ پرسد:ساعت چنده؟یونگسنگ به ساعتش نگاه کرد:58/11ندا:خوبه!دیگه دودیقه مونده تاتموم بشه ممنونم که این همه مدت تحملم کردی این 5روزبهترین روزهای عمرم بودو...میخوام این دودقیقه بهترین دقایق زندگیم باشه.بعدملتمسانه به یونگ سن نگاه کرد:میذاریمیذاری که این دودیقه بهترین دقایق زندگیم باشه؟یونگسنگ فقط باتعجب به کارای ندانگاه میکرد.ندادستاشوروشونه ی یونگسنگ گذاشت:اگه دوست نداری فقط تحمل کن....اومدنزدیکترولباشوروی لبای یونگسنگ گذاشت.آروم وبااحساس میبوسید.یونگسنگ هیچ کاری نمیکرد تنهاکاری که کرداین بودکه چشاشوببنده  واجازه بده که ندابوسه ی خداحافظی روازش بگیره...ساعت12شدندالباشوازرولبای یونگسنگ برداشت درحالیکه بیوقفه اشک میریخت گفت:ممنون وازکناریونگسنگ ردشد._وایسابرسونمت.ندابه طرف یونگسنگ برگشت:دیگه تمومه.لازم نیست تومنوبرسونی خداحافظ.....فردایونگسنگ عازم ژاپن بود سرش خیلی شلوغ بودیه جورایی میشه گفت حتی وقت فکرکردن به اتفاقای چندروزپیشوهم نداشت....سوارماشین شد دنبال گوشی خودش میگشت که چشمش به گوشی دیگه ای خوردبرش داشت:إ...!مال نداست حتما.بایدبرم بدم بهش بعدبرم فرودگاه.سریع به طرف خونه ی نداحرکت کردوقتی رسیدخونشون شلوغ بودانگارخبری بودسرعتشوکم کردورسیدجلوی خونه.پیاده شدحتمایه اتفاقی افتاده بودگوشی ندادستش بودودنبال کسی بودتااینوبده وبره.یهومامان ندارودیدسریع رفت جلووتعزیم کردبادیدن چشمای مامان نداتعجب کرد:چیزی شده خانوم؟اتفاقی افتاده؟نداکجاست؟خوبه؟اومدم گوشیشوبدم جاگذاشته بودش.مامان نداکه بی وقفه اشک میریخت نگاش کرد:دیگه این گوشی به چه دردش میخوره؟ها؟_چی شده؟نداکو؟اصلاخودم بهش میدم.گریه مامان نداشدیدترشد:نمیتونی بدی!دیگه نمیتونی...ندانیست!ندارفت!یونگسنگ ازتعجب چشاش گردشد:چی؟رفت؟کجا؟مادرنداکه هم ناراحت بودهم بی حوصله دادزد:اون دنیا!راحت شدی/برودیگه نمیخوام ببینمت!دخترمن بخاطرتواینجوری شد!برو!یونگسنگ سوارماشین شد.چنددیقه خشکش زده بودونمیتونست اتفاقاتوتحلیل کنه:واقعایعنی چی؟ندایی که دیروزباهاش بودامروزمرده بود؟یعنی این ممکن بود؟سریع ازاونجاحرکت کردوبه خونه اش رسیددیگه یادش رفت که قراره بره ژاپن.جعبه ای که نداداده بودوبردخونه.نشست روی تخت بازش کرد._چقدرباشلیقه بوده!یونگسنگ درحالی که وسایلارونگاه میکرداینوگفت.توجهش به سی دی جلب شدسریع سی دی روگذاشت وگوش دادچه بااحساس نوشته شده بودنداواقعایه هنرمندبوده.وقتی جعبه رومیبست نامه ی ندارودیدبرش داشت وبازش کردخیلی باسلیقه نوشته شده بودشروع کردبه خوندن:سلام به اولین وآخرین عشقم زندگیم یوگسنگ.وقتی داری این نامه رومیخونی من دیگه پیشت نیستم.یونگسنگ شی ببخشیدکه عاشقت شدم.سرعشقم موندم .توی این 5روزحسابی اذیتت کردم ولی بدون این 5روزهدیه ای بودکه خدابخاطرعشق من به توبهم هدیه دادتاحسرت دیدن توتودلم نمونه.من توروخیلی دوس دارموخواهم داشت دلم هم برات تنگ خواهدشدولی تودلت برای من تنگ نشه!نمیوام تنگ بشه!یه قطره اشک ازچشای یونگسنگ افتادروگونش ادامه داد:من توی این 5روزفهمیدم که نباید فکرمیکردم که توعاشق من خواهی شدتوبه من مثل یه طرفدارنگاه کردی.فقط همین.بااین حال من لذت بردم خیلی زیادلذت بردم.ممنون ازهمه چیزییادته ازم پرسیدی که آیاتوخیالاتم باتوبودم یانه؟بایدبگم هزارن بارتوی بغلت آروم گرفتم وصدهاباربابوسه به عکسات توروکنارم حس کردم توواسم  ازمامان وبابام عزیزتربودی همه ی این چیزایی هم که توی جعبه میبینی واسه توخریده بودم دیگه وقتشه که بهت بدمشون مخصوصااون آهنگ خیلی برام باارزشه امیدوارم درگوشه ای ازخاطراتت واسه من جاداشته باشی عاشق همیشگیت دوست دختر5روزه ات ندا....نامه روتاکردچشاشوچندلحظه بست زیرلب گفت :کاش بودی تابهت میگفتم دوستت دارم.....

یک سال بعد

یونگسنگ:زودباش دیگه !چقدرطولش میدی؟_اومدم!...آقای هویونگسنگ الان که آلبوم جدیدتونوبادوست دخترتون میخونین چه احساسی دارین؟....آیاواقعادرسته که آهنگسازاین آهنگ مرده؟چرااین آهنگوبه عنوان آهنگ عنوان انتخاب کردین؟_این آهنگویکی ازبهترین دخترایی که توزندگیم دیدم نوشته اسمش ندابودوالان پیشمون نیست .واسه همخونی هم دوست دخترم بهترین گزینه بود._چرا؟_معلومه چون صدای خوبی داره!!!!_چرااین آهنگوآهنگ عنوان کردین؟_چون این آهنگ الهام بخش آهنگ های بعدی آلبوم واسه من بود._این آهنگ چجوری به دست شمارسید؟_دیگه این رازه!بعدهم ازانبوه خبرنگارافاصله گرفت وبه طرف ون حرکت کرد.زیرلب باخودش داشت حرف میزد:من مدیونتم که این آهنگوبهم دادی.خواستم اسمتوبااین آلبوم زنده نگهدارم,دوستت دارم دوست دختر5روزه ی من!!!!!!!

                    

خب این داستان مابه پایان رسیدامامن خیلی جنجال کردم تاآخرداستانوجایی که یونگسنگ بادوس دخترش میخونه روتغییربدم اماسودا,نویسنده عزیزما,قبول نکرد که نکردخواستم بگم یونگسنگ خیلی بدی لااقل یکی روبه فرزندخوندگی قبول میکردی یابازنت میخوندی چراخیانت کردی ندادلش ب این خوش بودکه تودوس دخترنداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



[ یکشنبه 6 مرداد 1392 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ آرزو . ] [ نظرات() ]